السبت 18 نوفمبر 2017 - شنبه 27 آبان 1396  | English
پرفسور محمد حسن گنجی

به یاد شادروان  دکتر محمد حسن گنجی

روزگار غریبیست و تو غریبترین غرامتش٬ تو آنقدر گرانبها بودی که گریبانت را گردبادهای گلوگیر نابهنگام گرفت و نفهمیدی چگونه رفتنت را چگونه اینچنین ماندنت را… تو می دانستی که با در گذشتت یاد تو از خاطر نخواهد رفت و این را خوب می دانستی… اکنون می دانیم که تو با روحی شاد و روانی آرام چشم از این دنیا برنهادی و به دیار جاویدان شتافتی. تو در گذشتی. براستی آیا با در گذشتت٬ درگذشته ای؟ و تو خوب می دانی که اینچنین نبوده و نخواهد بود. تو همیشه ماندنی بودی٬ آری ماندگار و ماندنی. تو نانوشته خواندنی بودی درس دادنی بودی. نماد عشق و دانش و شکیبایی بوده ای… از روزگاران تلخ و شیرینت سخن می گفتی که روزگار ناسازگاری می کرد و تو این شکیبایی را به جان می خریدی و خریدی…تو نشان دادی که هر خواستنی توانستنی می خواهد .تو نشان دادی که هر راهی نیک راه دارد راه راستینش را ه راستی می خواست.

 جغرافیا نامت را در آن کولاک سیروسها و استراتوسهای سوگ رنگ پوشیده در عرش ابرناکی آسمان. غرشهای خراش آور بر آئینه گیتی فریاد خواهد زد.

راستی تو ساکن کدامین سکونت گاه ساخته خویش بوده ای؟که اینگونه خانه ات را با فرش برای جغرافیا آراییدی…تو ساختن را از که آموختی که خانه ات اینگونه آباد گرداندی…تو سازنده  خانه ای بوده ای که گرادیان های فشار در برابرش به ستوه آمده اند. «رودباد»ها با جبهه های سرد و گرم خویش در نزدیکی زمین چرخیده اند تا به خانه ات رسیده اند تا گلگونش سازند سیکلونها برای باریدن به زمین بازگشته اند و با خویش گلاب آورده اند تا خانه ات را از نبودنت همچنان بوی تو را داشته باشد. دانه های قندیل الماسی بر این نازنین فرش روحانی خانه ات آرام و بی تعارف نشسته اند.  

کوههای «بادپناهی» دور از بادهای بسامان و نابسامان با شنیدن خبر درگذشتت از اغتشاش بارانزایی خویش غافل گشته اند. البرز در برابرت ارتفاعی نمی بیند می خواهد خمیر خاک خانه ات گردد. باران های موسمی بارش خویش را از دیروز آغازیند به پاس نکوهداشت یاد تو…

شن های زابلستان از دیروز در هوا به انتظار تو نشسته اند که بر پیکرتابوت شده ات دقایقی بنشینند…ندیده ای که چگونه از غرب و شرق و شمال و جنوب این سرزمین پهناور به سراغت آمده اند… نشنیده ای صدای هیاهوی از راه رسیده ها را…. رودخانه کارون؛ می دانی از کدام اقلیم آمده؟ رهگذر هجرت گریخته ای که تو را برگزیده است. گذرش؛ بهانة سنجیده شدن در چشم انداز و حکایت انگیز تو می باشد. اینجور آموخته تا رسیدن به اقلیمت با سرود خروشیده، بخروشد. تو این مهمان های از راه دور آماده را چگونه پذیرا هستی…

جغرافیا را  تو ستاره دار ساختی می دانستی… تو پدر جغرافیا بودی و هستی و خواهی ماند و فرزندانت نامت را تا شهره شریعت دنیا بشارت خواهند داد. فرزندانت در کنار تو بزرگ شده اند از تو آموخته اند از تو گنجی از گنجینه ات برداشته اند.

تو پدر جغرافیا بودی جغرافیا با تو آغازید با تو بالید با تو شکوفا گشت. با تو می خندید با تو درس می خواند از تو راه رفتن را آموخت. مسیر ناهموار پیشرفتش را هموار ساختی. جغرافیا نامش از تو جان گرفت و تو این را خوب می دانستی…

فرزندانت، امروز نامت را می دانند. می دانند، نماد ابهت و قداستی! تمدنی! کتابی! کودکانت به تو دلگرمی  می دهند. یادگاری از آنهمه شکوه و شیون شهر جغرافیا خواهی ماند. واژة نامت را هجی می کنند. آوایش را خوب می کشند. ببال! که آنچه ماندنی است« نام نیک» است، « نیک نام» ماندی و خواهی ماند!

اکنون همه در اینجا گرد هم آمده ایم تا بگوییم گنجی تو هنوز گنجی هستی برای جغرافیا گنجینه ای برای روزهای مبادای جغرافیا.

دکتر گنجی٬ گنجی برای جغرافیا بود که اکنون نیز در گنجینه جغرافیا گنجانیده شده است. روانش شاد و یادش گرامی باد.

 نوشته هایی برای  دکتر گنجی پدر جغرافیای ایران- پریوش نظری-تابستان1391 خورشیدی-تهران