الخميس 21 سبتمبر 2017 - پنجشنبه 30 شهريور 1396  | English
کمينه

من جغرافیا می خوانم

سپاس قدرت بیکرانی که در ورای آن بی نهایت بخشش، بخشید به وسعت اراده بنده هایش و تقدیر به آن قدرت بینش که به تصویر کشانیدش، آن گوهر اندیشیدن را  و روزی که شناختم، سرنوشت را با انگشتان هم، می توان رقم زد.

من جغرافیا می خوانم.

 من از سرزمین های دور و از مردمان یکدل و صدها آرزو حرف می زنم. من از کوههای صبور و تپه های صعب العبور، از دامنه های سرسبز  و دشتهای بکر و وسیع عبور کردم. من سنگها را به اسم می خوانم و کوهها را از سرسلسله اش هجی می کنم.

من با سفرآموختم چگونه آموختن نگاه خود را، تا  ایمان بیاوریم به آنچه که هستیم. من از طلوع خورشید فهمیدم جهان به وسعت نگاهایمان است و «حرکت» تنها راهی است برای رهایی انسانها تا بیاموزیم معجزه حرکت را، حرکت به سوی پاسخی برای پرسشهای ذهن.

من آشنای این شاهراهی ام که بهار، سلامش را به زمستان داد و خود در طوفانی از مه، به جستجوی خویش می گشت. من سرآغاز روزهای پر از دلشوره ای بودم که با پایانش انقلاب پیروز می شد.

من از سپیده دم به بهانه دیدن آن نادیده های نگاه خود به تکاپو می افتم. من به هنگام غروب، چشم انتظار آن ستارة سهیلم که شاهراه فردا را برایم روشن  می گذارد. من هرگز شب را به تاریکی اش یاد نخواهم کرد و به همراز بودن اینچنین شکیبایی اش تکبیر می گویم.

من هر روز خورشید را روشنتر از دیروزش می بینم و جهان را گسترده تر از فردایش. هنوز مثل کودکی می مانم برای این بیکران هستی.

من بیهوده از اینجا ماندن و رفتن به حاشیه نشستن نمی اندیشم و انسان را کوه، دلش را به آن «دریای هستی بخش» مانند خواهم کرد. و این جاده منتظر و هزاران مسافر نیمکت نشسته و فروغی که در آن دورهای دور با امید و لبخندی نزدیکتر می شود.

من جغرافیا می خوانم.

من از روستاها و شهرهای زیادی گذر کردم. من صداقت و مهربانی را از نگاه مردمانی که سالیان دراز در تلاش به انتظار روزهای روشنی اند درک نموده ام. من کویر را با تمام وسعتش به پاس ساده بودنش می ستایم و در روزهای دلتنگی ام به مردمانی می اندیشم که زندگی را به انتظارش، تعریف کرده اند و روشنی امید را برای خویش نگاه می دارند.

من جغرافیا می خوانم.

 من می دانم که بهار از بهمن آغاز می شود. بهمن شکفتن و بیدار ی را  به  کوه های برفی اش می دهد.می داند نشستن و به بار نشستن آغاز گردیده که مژده بهار را به هفت سین  ها می رساند و درود می فرستد به پاس هرآنچه آغاز شدنی است.

من با رودخانه حرفها دارم و راز های کودکی ام را به دریا میگویم و هر روز به دنبال پاسخی برای نگاههای عجیب و مشتاق به طبیعت می باشم.

من از «اقیانوسهای دور دست» یک روز عبور خواهم کرد تا «جزیره» ای برای «نجات بشریت» پیدا کنم و همچنان با این امید، «زنده» خواهم ماند و من جغرافیا خواهم خواند.

من جغرافیا می خوانم.

من در پس روزهای شیری رنگ و شبهای غبار گرفته به مسیر زندگی ام ادامه می دهم. سراشیبی های  سخت را برای چیدن بوته های  شفا بخش  شرافت سپری می کنم تا باورخویش رابیشتر کنم.

من از کوهسار آموختم که برای ماندگار شدن باید ماند. باید تمام ریشخندها و نیش خنده های خراش آور را به جان خرید و ماندنی شد. با بادهای نابهنگام و ناهمگون به ستیزه نیفتد چراکه هر کوهساری حریف هر بادی نیست.

من در شب های سیل آسای بارانی،  انگشتان پترس را برای پشت بام  خانه هایی  خواهم خواست تا چکه های باران  امان آرامش چشمان کودک خفته ای رابدهد و بدانند که خوب نیست ربودن خواب از چشمان خسته دست پینه بسته ها و به جایی بروند که جایش باشد آنجا که بوته هائی با تمام جان، ریشه هایشان را تا جزیره هایی دوردست، آرزو دارند.

من دشت ها را شایسته یک نگاه نمی بینم. من پای حرفهای ناگفته دشت ها نشسته ام. چه بسیار مردمان شهیر و بی نامی که در کانی هایش به خواب رفته اند.  چه بسیار شوربختگانی که در کنار جویبارش نشسته اند.

من جغرافیا می خوانم.

 من از تنگناهای کوهستانی گذری  می کردم. که طاقدیس ها سرفرود می آورند و ناودیس ها پلی برای رهایی ام  می سازند. من در پس روزهای شیری رنگ و شبهای غبار گرفته به مسیر زندگی ام ادامه می دهم.

من جغرافیا می خوانم.

من هر شب برای ستارگان خاموش شده راه شیری داستان سرایی می کنم. مسیر خشکرودهای ناگهانی را برایشان به تصویر می کشانم که بدانند خاموشی دلیلی برای نبودن نیست. خشکرودها برای نجات خویش از خاموشی شان خراشیده نخواهند گشت و می دانند که یک روز بیدار خواهند شد. من هرگز خشکرودها را به سخره نخواهم گرفت وشکیبایی شان را برای روزهای پرآبی تحسین میکنم که هرگز نامید نخواهند شد. چرا که می دانم آنها زاینده امید هستند و خشک بودن را دلیلی برای مردن نمی دانند.

من از تپه های سرسبز  آموختم تا گستره بخشندگی باشم  تا بتوانم که آنچه دارم راببخشایم بی هیچ پاداشی و ستاره شمار شبها تا سپیده برای دیدار چرای گله باشم.

من جغرافیا می خوانم.

من نارنجک فهمیده را به دست خواهم گرفت تا به زیر اندیشه های پلیدی بیندازم که  شبانه نقشه به آوار بردن مردمان بی پناه را در سر می پرورانندو مدارج هنگفت و مفت بر دوش یکدیگر می گذارند. من پرچم وارستگی را به بلند ترین قله جهان خواهم رسانید. آنجا که مردمان بی درد برای دردمندان  ریسمان بردگی می بافند…

 تا نشان بدهم قله ها  همیشه نماد وارستگی و پیروزی است.

من جغرافیا می خوانم.

 من  ازکرانه های دریا می خواهم که برای آمدن هر موج به شور و شادمانی پردازند چراکه این موجهای برای آمدنشان هزار و یک بهانه تراشیده اند که تنها خویش را یک نفس به کرانه اش برسانند و دمی بیارآمند.

آری من جغرافیا می خوانم.

من رودخانه ها را به خواندن وا می دارم که فریاد برآورند از کدامین سرزمینی عبور کردند که اینگونه با شور آورترین ساز می نوازند و اینچنین پیامبری خویش  را شایسته ادا می کنند.

 من از کویر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت:عشق یعنی دل سپردن درکویر دل کویر و پا کویر و سر کویر. پرسیدم می دانی که من جغرافیا می خوانم گفت: آری می دانم برای تو اینگونه شگرف آفرینش گشته ام تا بیاموزی عشق یعنی چه؟

من جغرافیا می خوانم_پریوش نظری